الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
60
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
83 - در وصف باد صبحگاهى از كلام شيخ بهاء الدين عاملى كه در وقت صبح و وزيدن باد در جايى بين حلب و « آمد » « 1 » چنين سرود : روحبخشى اى نسيم صبحدم ! * گوييا مىآيى از مُلكِ عجم تازه گرديد از تو داغ اشتياق * مىرسى گويا ز اقليم عراق ! مردهء صد ساله يابد از تو جان * تو مگر كردى گذر از اصفهان ؟ ! 84 - شكوه از غمها خليلى إن دام هم النفوس * على ما تراه قليلا قتل فيا ساقى القوم لا تنسنى * و يا ربة الخدر غنى رمل لقد كان شىء يسمى السرور * قديما سمعنا به ما فعل ( شبلى ) * * * اى همدم ! اگر اين غمها به طول انجامد ، چنانچه مىبينى مرا خواهد كشت . اى ساقى ! مرا فراموش نكن و اى بانوى پوشيده در « شور » بخوان ! گويا چيزى به نام شادمانى بوده است ، كه در گذشته چهها مىكرده است . 85 - انگيزهء سرور صاحب دلى چنين گفت : حضرت يوسف عليه السّلام ، پيراهن خود را از آن رهگذر براى يعقوب فرستاد كه چون سبب حزن يعقوب ، پيراهن خونآلود بود ؛ خواست تا موجب سرور و فرح او نيز ، آن باشد . « 2 » 86 - اهميت همنشينى با عقلا حسن بن سهل به مأمون خليفه گفت : لذايذ دنيا را همه عبث پنداشتهام به جز هفت چيز ( نان
--> ( 1 ) . آمد : ديار بكر . ( 2 ) . تاريخ طبرى ، ج 1 ، ص 253 ، آمده است : كه چون يوسف پيراهن خويش را براى پدر فرستاد ، يهودا گفت : من پيراهن آغشته به خون را براى پدر بردم و من اين پيراهن را براى او خواهم برد تا او را خشنود سازم .